تبليغاتX
شمع سوخته
دروغ ممنوع

دلش نخواست و نمي خواسه                 يه روز به حرفام برسه

شايد مي خواد رقيبه                          من به آرزو هام برسه

پسند من تو هستي                             كه اين همه بخته من سياسه

دلبره خود پسنده من                           قله خوشبختي كجاسه

ازت ميخواستم بموني                         بهت مي گفتم كه نري

روزا نيستي اما باز                           به پات مي افتم كه نري

تو فكرتم اما دلم                               هي ميگه فكرشم نكن

يكم به فكر تو نبود                            پس ديگه فكرشم نكن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:6  توسط غریبه  | 

اين شيرماده پس ازشكاركردن متوجه مي شودكه شكارش بارداربوده وابتدابه نجات بچه شكارخودمي پردازدوبدون دريدن شكاري كه بازحمت بدست آورده٬ بروي زمين درازكشيده ودق مي كند.

برخي ازماانسانهابدون توجه به ديگران وتنهابراي نشان دادن منم منمهاي خودمان چه راحت بازندگي ديگران بازي كرده وآنهارانابودمي كنيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:34  توسط غریبه  | 

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...

شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم" نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...

از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد.....

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم.... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را.....با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"

در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...

شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....

در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست...

در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست... گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند..... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 3:58  توسط غریبه  | 

5شنبه 22 مرداد ماه عروسي خواهرم بود علت اين كه چند مدت هم نبودم همين بود كه روزا دنبال كاراي عروسي بوديم و شبا از ساعت 9 شب تا 4 صبح شبكه (counter) بازي ميكرديم اين يه هفته خيلي بهم خوش گذشت البته آخرش يكمي تلخ بود كه خوشبختانه به خوبي گذشت؟

از عروسي بگم اول تو تالار بوديم چه سيستم مسخره اي داشت چون يه سيستم خودمون داشتيم اون رو واسه خانوم ها گذاشتيم بعد از عروس كشون رفتيم خونه عروسي انگار پارتي بود، دختر و پسر، زن و مرد همه داشتن مي رقصيدن من كه تو هيچ عروسي حتي از جام بلند نمي شدم از اول تا آخرش مثل ديونه ها بالا پاين ميپريدم(به حساب خودم مي رقصيدم) جوري كه همه فكر ميكردن من يه 4 ليتري خوردم، كه بعد دخترعموم آخرش مجلس كه ساعت فكركن طرافي ساعت 3 صبح بود گفت چه قدر عرق خوردي گفتم به خدا هيچي نخوردم اين هيجانات كاذبه كه داشتم خالي مي كردم باور نكرد گفت اگه راست ميگي ها كن(دهانم رو باز كنم) من هم كردم بعد گفت كثافت بود جوجه كباب ديروز رو ميده فهميد كه من عرق نخوردم ولي به قيمته اين كه حالش بهم بخوره، تا رسيديم خونه و خوابيديم شده بود ساعت 4 4.5 صبح هم كه بايد نهارعروس داماد رو درست ميكرديم واسه همين صبح ساعت 8 بيدار شديم هر كي يه چيزي درست مي كرد يكي دنبال اين بود مرغ بريون درست كنه يكي دنبال خورشته قيمه، ماهي سورخ كرده، قرمه سبزي، 3 مدل برنج بود،... من هم گفتم يه خودي نشون بدم تو آشپزي كه كسي ما رو آدم حساب نمي كرد گفتم يه كافه كلاسه و شاتوت كلاسه درسته كنم اول دنبال چهارتا جام قشنگ بودم به هر دري زدم ولي آخرش هم از تو جهاز خواهرم 4 جام برداشتم خلاصه درست كردم رو هر كدوم يه چتر كوچيك گذاشتم خيلي خوشگل شده بود ولي هيف شد چون هوا گرم بود بيشترش وقتي رسيديم خونه عروس آب شد. وقتي وارد شديم همه انگار ميخ كوب شده بودن خيلي هام مي خواستن به گلاسه هاي من بين راه ناخونك بزنن ولي به سلامت روي ميز گذاشتم ولي نه خواهرم و نه شوهر خواهر لب به گلاسه ها نزدن خيلي ناراحت شده بود ولي بعد وقتي كه گفتن زشت بود ما مي خورديم و باقي نگاه مي كردن بهشون حق دادم ولي تا آخر مجلس هيچ كدوم از اونا نموند آخه مهمون ها همش رو خورده بودن و دنبال طرز درست كردنش دنبال من.

نهار رو خورديم و بچه ها نشستيم به كانتر بازي كردن(البته بچه ها منظورم بالا 22 ساله) انقدر هيجان داشت كه كل خونه رو صدا برداشته بود خلاصه ساعت شد 6 و بايد ميرفتيم براي پا تخت، اولش خيلي هيجان نداشت ولي وقتي شلوغ شد ديگه مثل پارتي شده بود و هيچ شبيه به پاتخت عروس نداشت رقص نور فلش آهنگ تكنو هر چي بگم كم گفتم انقدر بايد خودتون مي بودين و مي ديدن از ساعت 7.5 كه واقعا گرم شده بود يك سره تا ساعت 10.5 بنده خداي كه Dj بود از ساعت 9 ميگفت اين آخرين آهنگه ولي كسي اون رو تحويل نمي گرفت آخرين آهنگ تكنو بود يه دختر اومد وسط به تكنو رقصيدن(ولي ببخشيد فقط مثل كرم خاكي رو زمين مي خزيد)، رو كم كني از اين جا شروع شد كه يه پسر اومد وسط به رقصيدن پسر عقرب ميزد رو سرش مي چرخيد رو يه دستش بالا پايين مي پريد واز اين حرفا من تو پارك ديده بودم دوستام ام سي مي زنن ولي وقتي تو اين مكان بود يه هيجان ديگه داشت

از تلخي هاش گذشتم چون مي خوام اين بار فقط تو شادي ها شريك باشين.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:16  توسط غریبه  | 

براي بهتر زندگي كردن بايد اين مثلث رو داشته باشين(البته اگه نظر شما غير از اينه بگين)

                                           اميد، عشق، كار

براي داشتن اميد بايد عاشق بود و براي عاشق بودن بايد كار داشت و براي كار كردن بايد اميد داشت

آيا شما همه اين سه مورد رو دارين چون با كمي فكر كردن مي بينين كه اگه يكي از اضلاع اين مثلث نباشه شيرازه زندگي به هم ميخوره(البته در بيشتر موارد)، البته اگه يكي شون رو نداشته باشي شايد بتوني خودت رو سر پا نگه داري ولي اگه همه اضلاع رو نداشته باشين ميشين يكي مثل من كه زنده بودن يا نبودن براتون فرقي نمي كنه(كه در اين صورت بالاخره يا خودتون رو مي كشين يا معتاد ميشين يا ... ) خلاصه منظورم اينه كه پيشرفت نمي كنين هميشه درجا مي زنين به همه مشكوك مي شين و پرخاشگر و ...

                            

تا حالا به اين فكر كردين كه اگه يكي از اين اضلاع رو نداشته باشين چي ميشه يا اصلاً اتفاق خاصي رخ نمي ده؟ لطفاً نظر خودتون رو بگين

توجه منظور از عشق( عشق به خدا،يا جنس مخالف، پول،... )

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 3:38  توسط غریبه  | 

تا حالا فكر كردين يك تار مو مي تونه چيكاركنه؟

اين يه خاطرست كه برام چند روز پيش اتفاق افتاد ولي اول مي خواستم از علي اجازه بگيرم بعد تو وبلاگ بزارم.

از اينجا شروع شد كه شوهر يكي از اقوام نزديكمون به من گفت وقت داري بريم بيرون دلم گرفته، من هم كه مثل اون دلتنگ بود قبول كردم، ساعت 6 بود كه رسيدم پارك اون منتظر بود، اول نشستيم به حرف زدن اون از خودش مي گفت كه اره زنم من رو درك نمي كنه ما 1 سال باهم ازدواج كرديم ولي 6 ماهش رو خونه ي مادر زنم بوديم، گفتم: اين كه بد نيست علي جان(اسم مستعار) گفت: چي بد نيست ميرم اونجا هي ميگن امروز چي كار كردي؟ ببين فلاني ماشين واسه زنش خريده، ببين سونيا چقدر طلا گردنشه و... چرا دختر من نداشته باشه. يك 2 ساعتي همين جوري گذشت بعد جاتون خالي رفتيم شهر بازي پارك ملت(مشهد) خيلي خوش گذشت همين جوري كه صحبت ميكرديم... فهميدم الان هم خونه ی مادرزنش دعوت بوده ونرفته خلاصه ساعت شده 11. كم كم رفتيم خونه...

گفته هاي علي که فرداش به من گفت: رفتم خونه ديدم اون رو ميزن ناهار خوري خوابه تا درو بستم بيدار شد گفت كجا بودي گفتم: سركار كه زنگ زدم گفتم جلسه داريم شايد دير وقت بيام گفت: چرا گوشيت رو با خودت نبردي؟(عجب زرنگي بوده منظورم علي) خوب يادم رفته بود، خوب بزار كتت رو در يارم(تاره مو رو شوكا الان ديد)علي گفتي كجا بودي؟؟ (با عصبانيت) چرا داد ميزني مردم خوابن گفتم كه جلسه داشتيم. غلط كردي پس اين چيه؟(تاره موه من رو ميگه)و... بعد شوكا زنگ ميزنه به دادشش كه بيا من رو از خونه اين ... ببر هر چي من مي گفتم اشتباه فكر ميكني انگار نه انگار...

خودم! خلاصه كار داشت به طلاق ملاق مي كشيد كه موه بلند وارد عمل شد(خودم) زنگ زدم به شوكا (با اجازه علي) كه اره بيا كاره واجبت دارم به هزار منت كشي اومد تو پارك(با علي هماهنگ كردم) اصل ماجرا رو گفتم كه اين موه مال منه، من و علي با هم رفته بوديم پارك و صحبت مي كرديم و... شوكا وقتي قبول كرد كه به زمين و آسمون قسم خوردم، تازه داشتم خوشحال ميشود كه گفت چرا اصلا همون اول علي نگفت كه با تويه،گفتم: بابا واسه اين كه نمي خواست بياد خونه ی مامانت اخه حق داره اون يك نفر سركار ميره مگه چقدر حقوق مي گيره شما بايد يك خورده به اون هم حق بدين.

البته من خيلي خيلي خلاصه كردم اگه نه فقط 4 ساعت تو پارك داشت مخ من رو مي خورد.

حالا به نظر شما گناه كار كيه؟

1.من هستم به خاطره داشتن موی بلند؟ 2.مادر شوكا(البته ببخشيد) 3.شوكا جان 4.علي جان 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 3:30  توسط غریبه  | 

چند تا سوال دارم اگه جواب بدين ممنون ميشم.

تا حالا به چند تا از آرزوهاتون رسيدين؟ به آرزوهاي كه رسيدین كوچك بوده يا بزرگ؟ چي كار كردين به آرزوهاتون رسيدین؟ آرزوتون چي بود؟(البته اگه فضولي نباشه) به كدوم آرزو تون نرسيدین؟

من خودم چندتا شو جواب ميدم به ترتيب.

1- نمي دونم ولي شايد يكي(مي خواستم خواننده بشم كه الان كم و بيش رپ مي خونم) 2- به آرزو هاي بزرگم نه فقط يكي دوتا كوچيك 3- به اون يكي كه رسيدن خيلي تلاش كردم ولي فكر نكنم كه آخرش خيلي موفق بشم(رپ) 4-(1.معرف بشم2.همه دوستم داشته باشن3.خشبخت ترين آدم روي كره خاكي باشم 4.خيلي پول داربشم 5.اگه به اين خواسته ها نرسم بميرم)

ولي آروز يه جنبه ي ديگه هم داره خيلي ها ميگن: اگه به آرزوت يه روزي برسي ديگه اسم اون رو نميشه آرزو گذاشت بايد بگيم به يكي از خواسته هام رسيدم.

ولي نظر شما چي واقعاً آدم نبايد به آروزي خودش برسه يا بايد يه روزي يه جاي يه موقعي ... به آنچه كه از خداي خودش مي خواد برسه.

در آخر هم ممنون از اين كه اين مطلب رو خوندين.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:58  توسط غریبه  | 

سلام.
تو اين چند روزي كه بيكار بودم و از اونجايی كه كم و بيش در جريان هستيد دلم خيلي گرفته بود نشستم چند بيت شعر گفتم. لطفاً نظرتون رو هرچي هست بدون تعارف بگين منتظره نظرات گرمتون توي اين وبلاگ سرد هستم.

اي شقايق،تارسد عاشق به عشق              عاشق عشق شد،بيمار عشق
آنطور كه من شدم بي تاب عشق              هيچ عاشق نشد بيمار عشق
                                                                                          غريبه
                                             *****
افسوس كه عمر برفناست امروز               افسوس كه ديروز نيست امروز
افسوس كه عشق هيچ گشت                    افسوس كه عاشقي هيچ است امروز
                                                                                                 غريبه               
                                            *****                                   
تا اين عالم هيچ نماند تا اين روز          نه حاجي حج رفته، نه كافر بي دين، روز
نه شيخ زاهد و نه ديوانه مست            تنها مشتي خاك مانده تا همين روز
                                                                                                 غريبه
براي اين كه دلگير و خسته نشين از اين وبلاگ براي اين شعرا چند بيت هم از ربايات خيام هم مينويسم

اين کوزه چو من عاشق زاري بُوده است     در بند سر زلف نگاري بُود است
اين دسته كه بر گردن او مي بيني        دستي است كه بر گردن ياري بُود است
                                                                                              خيام
                                            *****
اين قافله عمر عجب مي گذرد                  درياب دمي كه باطرب مي گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري            پيش آر پياله را كه شب مي گذرد
                                                                                              خيام

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:22  توسط غریبه  | 

الان بايد خوشحال باشم آخه تو مسابقات شطرنج نفر سوم شدم وسكه برنده شدم اما اصلاً خوشحال نيستم اخه پسورد يكي از ايدي هاي ... رو گير اوردم. شماره تلفنش بود. وقتي ايديش باز شد 18 تا پسر توي ايديش اد بودن كه تازه اين ايدي اصليش نيست وقتي با اون ها چت مي كردم گير دادم اگه عكس يا وب ندن ديگه باهاشون نمي حرفم بيشتر اونا دادن هيچ كدوم هم به خوشگلي و خوشتيپي من نبود با خودم گفتم مگه من چي كم دارم يا چي كار كردم كه اون اين كار ها رو مي كنه بياد بگه؟

نمي دونم يا من خيلي بدشانسم يا براي انتخاب همسر هنوز امادگي ندارم يا هم دخترا فقط به خودشون فكر مي كنن نه به كسي ديگه؟ آخه اين اولين شكسته من نبود سوميه....

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 21:5  توسط غریبه  | 

باز دلتنگم؛ انگار عشق در تمام وجودم رخنه كرده؛ باز بي تابم عشق نديده هستم

ديشب نخوابيدم گريه كردم البته اين كار هر شب منه من عادت كردم به اين كه تنها باشم خيلي ها حسرت زندگي من رو مي خورن نمي خوام از خودم تعريف كنم ولي خدا رو شكرهمه چيز دارم به غير يه چيز ولي من خودم حسرت يكي رو مي خودم كه نه باباي پول داري داره نه خشگل و خوشتيپ اون فقط يك عشق پاك كاره كه من حاظرم با همه چيزم عوضش كنم (نه البته با خود زنش) منظورم عشق پاكشونه هر وقت اونها رو مي بينم حسوديم ميشه، من به اين معتقدم كه اگه يك عشق پاك داشته باشي به همه چيز ميرسي ولي ...

مي خوام يه دوسه روز برم تو اتاقه تاريكم وتنها باشم مي خوام فكر كنم ببينم چرا عاشق شدم، عاشق عشقي كه نديدمش،...

من ديونم اين رو ميدونم، ولي ديونه نبودم، ديونم كردن. تنها نبودم تنها شدم

ميگن خدا هيچ وقت بندش رو تنها نمي زاره ولي من خيلي وقت تنهام انگار خيلي وقت خدا و من با هم قهريم، اين تنهاي داره من رو داغون ميكنه شايد عكس هام رو بعداً بزارم تو وبلاگ تا خودتون ببينين كه چي بودم و چي شدم الان مثل يك تيكه چوب خشك يه جا افتادم دارم اشك ميريزم، اشك مي ريزم كه شايد خدا بخواد تا دوباره از ريشه اهياء شم و تنه ام تنومند و برگ هاي يم سبز سبز...

دعا مي كنم كه هيچ كسي به حال و روز من دچار نش

در آخرم ببخشيد كه تا جمعه يا شنبه آپ نمي كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:7  توسط غریبه  |